صفحه نخست :: درباره ما :: ارتباط با ما :: تبادل لینک :: گالری فروش :: آموزشگاه آزاد هنری چشمه :: فروشگاه هنری چشمه
 
۞ صفحه نخست
۞ مجموعه آثار
۞ عکس های اختصاصی
۞ گوناگون
۞ آثار مکتوب
۞ در مطبوعات
۞ هنر جویان
۞ خریداری آثار
 
آگهی فروش واحدهای مسکونی

فروشگاه هنری چشمه

آموزشگاه آزاد هنری چشمه

علی بحرینی

 
سایت های خارجی
- The Art of William Whitaker
- RICHARD SCHMID ARTIST
- morganweistling
- ANTHONY J. RYDER
رسانه ها
- هفته نامه بیرمی
- هفته نامه اتحاد جنوب
دوستان
- شهراد ملک فاضلی
- استاد مرتضی کاتوزیان
- استاد محمود فرشچیان
- ایمان ملکی
- امیر جمشیدی
- گالری نقاشی رنگ به رنگ
- مجید اروری
- مهرداد جمشیدی
- ققنوس
لینک های مفید
- لینکستان
- HASHT
- 1zarb
 
بازديد امروز: 246
بازديد ديروز: 259
بازديد کل: 293448
     
 
مخمل خیال

مخمل خیال

 

گفته بودی بهار می آیی. مگر خبر نداری؟ بهار رسید و دشت های وسیع ده سبز پوش شدند و تو نیامدی. و دوباره ابرهای بهاری از آسمان دهکده کوچیدند.

دیگر در دشت هایمان خبری از گل های زیبای طراوت نیست.

دیگر عطر علف های تازه از ذهن صحرا رفته است و مرغان نجیب نغمه خوان از اینجا پر گرفته اند.

این روزها خیلی تنها شده ام.

چه روزها که کنار کندۀ همان درخت قدیمی، به انتظارت نشستم ونیامدی. تو نیامدی و صحرا خشکید و برزگران آبادی، گندم زارها را درو کردند.

چقدر چشم به راهت بودم تا در جشن باشکوه خرمن بیایی.

بیایی تا من « بافه های شوقم » را نثارت کنم. نثارت کنم همۀ خوشه های وجودم را که به امید آمدنت به خلوت سینه سپرده ام.

تو نیامدی و بهار پرطراوت رفت.

تابستان نیز من بودم و سرگردانی و نخل های صبور. من بودم و طوفان های نفس گیر سوزان و جستجو و من بودم و جنگلی از رؤیاهای دوردست.

پاییز را زمانی احساس کردم که نخلبانان ده، نخل ها را بَر بریده بودند.

پاییز را فهمیدم آن گاه که کلاغ های گرسنه در آسمان نخلستان، سفرۀ خالی باد را فریاد

 می کردند.

و سرانجام گرمی امیدم در زمستان حسرت یخ بست و هوای مه آلود ده اَبرِ آهم را به اسارت بُرد و هیچ کس برای میلاد دوباره ام وردی تلاوت نکرد.

روزگاران گذشتند و من با چشمان خویش، روزهای آفتابی عمرم را بدرقه کردم و خبری از آمدنت نبود.

بعد از تو « نشاط » کلبۀ کوچک سینه ام را وداع گفت و خوشدلی ها از کرانۀ وجودم کوچید. روزی که رفتی امید سبزم زیر سُم ستورانی که ارّابه های عشق را می بردند لگد کوب گشت.

و اکنون کالبد آهی مانده و استخوان فغانی .

ای کاش تابوت آهم را به آرامگاه پریشان  دریا می بردند و روحم را به تلاطم موج ها

می سپردند.

ای کاش جهاز سفر می بستم و به حولی شهر بهشت می رفتم

از اسب سوارانی که دیروز بر مخمل خیال می تاختند، سراغت را گرفتم؛ گفتند می آیی. از آن روز، روزگارانی گذشته است و صدای شیهۀ اسبان بشارت از گوش صحرا گریخته است.

چقدر چشم به راهم! می ترسم این انتظار وحشی پیکرم را پریشان کند و تو  روزی بیایی که بر مزارم علف های خشک حسرت به یادگار مانده باشد وحتی درخت پیرِ محله نیز شاخه های نشاطش را از دست داده باشد، اگر آن روز آمدی تمنّا دارم حریر نگاه معصومت را به کویرستان آستانم بگستران تا در خنکای لطفت عطشناکیم را فرو نشانم. بیا که سخت دلتنگم.  



در تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1388
ليست

نظرات (0 نظر)

هنوز نظري ثبت نشده است.
شما هم نظرتان را بنويسيد:

نام

ايميل

وب سايت/ وب لاگ

نظــر

کد امنيتي:
[تغيير کد]


 
     

کپي رايت © 1388 ، تمامي حقوق اين سايت براي سايت علي بحريني محفوظ است.
طراحی سایت ، میزبانی وب ، بهینه سازی وب و راه اندازی سایت توسط شرکت یکضرب