صفحه نخست :: درباره ما :: ارتباط با ما :: تبادل لینک :: گالری فروش :: آموزشگاه آزاد هنری چشمه :: فروشگاه هنری چشمه
 
۞ صفحه نخست
۞ مجموعه آثار
۞ عکس های اختصاصی
۞ اخبار هنری
۞ گوناگون
۞ آثار مکتوب
۞ در مطبوعات
۞ هنر جویان
۞ خریداری آثار
 
فروشگاه هنری چشمه

آموزشگاه آزاد هنری چشمه

علی بحرینی

 
سایت های خارجی
- The Art of William Whitaker
- RICHARD SCHMID ARTIST
- morganweistling
- ANTHONY J. RYDER
رسانه ها
- هفته نامه بیرمی
- هفته نامه اتحاد جنوب
دوستان
- شهراد ملک فاضلی
- استاد مرتضی کاتوزیان
- استاد محمود فرشچیان
- ایمان ملکی
- امیر جمشیدی
- گالری نقاشی رنگ به رنگ
- مجید اروری
- مهرداد جمشیدی
- ققنوس
لینک های مفید
- جستاری در ادبیات و اندیشه (غلامرضا شبانکاره)
- لینکستان
- HASHT
- 1zarb
 
بازديد امروز: 592
بازديد ديروز: 439
بازديد کل: 264429
     
 
آن روز سرخ

 

آن روز سرخ

 

یا حسین(ع) پریشانیم ر ا کجا برم، عقده هایم را در کدامین صحرای دوردست تهی سازم؟ کجا؟

کجا روم که بغض خانه نشینم خاک سارت شود؟ دلم را در کدام بیابان وحشی قربانت سازم که آرام گیرم؟

آن روز سرخ که سبز می شدی، بغضی غریب بر سینۀ آسمان نشست و داغی. آن بغض، هر غروب بر سینۀ من چنگ می زند و آن داغ، همدم تنهایی من است.

دیروز رهگذرانی که راوی لحظه های خونرنگت بودند، کاشانۀ دلم را به آتش کشیدند و خانۀ  وجودم را با نی نوایی از نینوایت به فغان کشاندند. گویی کربلایی مکرّر بود و من چونان حُر شرمگینانه به حضورت می آمدم. آفتاب داغی بود و من خیس نگاهت زبان در کامم خشکیده بود، پریشانی و پشیمانی از پایم انداخته بودند، دو زانو در مقابلت نشستم.

آه، چه بگویم؟ مهربانی دست هایت کتفم را به آرامی فشرد.

وقتی با تبسمی از گناهم گذشتی، هیچ گاه فراموش نکردم و لبخندت را.

ـ کاش می توانستم خاک پایت شوم.

داستان عاشورا، داستان بی انتهای سر گشتگی های من است.

وقتی که خیمه های فضیلت در تشنه کامی می سوختند، من آب می شدم.

ای کاش دستانم را در کنار علقمه از تن جدا می کردند، تا فریاد:

« یا اخاه ادرک اخاک » برادر، پریشانیت نمی ساخت. ای کاش پاره پاره، زیر سمّ اسبان خصم لبیک گوی « هل من ناصر ینصرنی » غریبیت بودم.

من در بلوغ احساس های مردمانت مانده ام. آنان از کدامین دیار سبز می آمدند؟

آنان از کدام چشمۀ عشق نوشیده بودند که سرمست به پیشواز وصل می رفتند؟ قبیلۀ آنان کجاست؟ از کدام سوی خاک آمده بودند؟آنان آن روز، آفتاب را خجل کردند و زمین از هیبت حضورشان خاکسار شده بود. آن روز را خوب به خاطر دارم. سپاه یزید آب را به اسارت گرفته بود. من ضجّۀ غریب فرات را می شنیدم. آن روز فرات نیز از فراق می گریست. تشنه کامی، کودکان حرم را به کام خود کشیده بود و چشمان معصوم کودکان در انتظار بازگشت سقا خیره به سمت علقمه.

ای کاش با تو بودم؛ آن گاه که شکوهمندترین نماز تاریخ را در چکاچک شمشیرها و بارش

نیزه ها و تیرها به جای آوردی. ای کاش با تو بودم!

فصل فراق بود، به یاد دارم چگونه اکبرت را گاهِ رفتن خیره خیره می نگریستی.

قطره اشکی در چشمانت حلقه زده بود. ای کاش می دانستم لحظه ای را که به آسمان خیره شدی  با خدایت چه می گفتی!

آری، پاییز بود و باغستان مصطفی(ص) گل هایش را در عنفوان طراوت از دست می داد، زمین وآسمان به هم آمیخته بود.

خیمه ها را شور وغوغایی غریب پر کرده بود، شیون و داغ به آسمان چنگ می زد.

روز از نیمه گذشته بود، تنهای تنها ایستاده بودی، یارانت شهد شهادت نوشیده بودند. دیگر از عباس و اکبر خبری نبود ـ قاسم وعون و جعفر وداعت گفته بودند ـ دور دست ها را می پاییدی

  ـ کسی برای یاری هویدا نبود ـ صدایت در صحرا می پیچید:« هل من معینٍ یُعیننی؟»

حتی آسمان بیگانه شده بود. از سینۀ صحراها ظلمت می رویید. پلیدی بیابان را فرا گرفته بود.

چه سهمگین دیدم آنگاه که سرباز شیرخواره ات در محراب دست هایت به میقات می رفت، لالایی تیری سه شعبه رجز خوان لب تشنه را آرام ساخت و چشمان زیبای اصغر را برای همیشه فرو بست. لبخندی بر لب های خشکیده اش خشکید و قطره های خونش را آسمانیان برای تبرّک با خود بردند.

به خیمه ها باز گشتی. چقدر خسته بودی! نمی دانم در وداع آخرینت بر زینب(س) چه می گذشت؟!

که غریبانه می گریست. با صدای  مهربانت که با حُزنی بلند آمیخته بود، دلداریش دادی.

لحظه های سنگین وداع بود.اهل حرم اطرافت را گرفته بودند؛ زار می گریستند؛ تو هم مثل خیمه نشینانِ داغدار، بی تاب بودی، خروش دلخراشی بود:

بعد از تو ما را چه می شود؟ حریم حرم را چه کس یار خواهد بود؟ غمخوارانمان کیست؟ کجایمان خواهند برد؟ نوباوگان مصطفی را به که می سپاری؟...  

تو اینجا نبودی، نگاهت برای لحظه ای در چشمان آسمان خیره شد. انگار کسی صدایت می زد.

وقتی عزم کوچ می کردی. دلم از نفس افتاده بود. وداع آخرینت را که مر گ همۀ آرزوها بود،

چشمان معصوم و بارانی کودکان خوب می دانستند. قصد رفتن داشتی، امّا حرم نشینان سوگوار راهت را بسته بودند. نعرۀ قوم مخالف، گوش صحرا را پر کرده بود.

سجّاد(ع) در تبی سخت، می سوخت ـ به خیمه اش گام نهادی. فرصتی نمانده بود. در آن مجال کوتاه، اسرار دوست را به دلدار واگذاشتی. وقتی از خیمه بیرون می آمدی. چشمان آسمانیت چشمه سار فراق را می نمود.

زینب(س) دیگر کلامی نمی گفت. عمود خیمه را گرفته بود و قطرات اشک از چشمۀ چشمانش فرو می غلتید، محو سیمایت شده بود؛ می خواست لحظه های آخر را فقط سیر تماشایت کند.

شاید به فکر فردا بود! به فکر فردایی بی تو. به فکر اسارت و منزل های دور دست؛ به فکر شب هایی که بعد از تو پایان نمی گرفت.

آمدی و در مقابل زینب ایستادی. هیچ گاه آن گونه تو را ندیده بودم، وقتی کهنه پیراهنی از او خواستی، رؤیاهایش فرو ریخت.

جام صبوری شکسته بود و زمین وزمان می نالید. زینب(س) دستانش را به گردن آویخته بود،

 زار می گریست.

باران حُزن می بارید. نوباوگان رسول(ص) عنان اسبت را گرفته بودند، حتی ذوالجناح نیز

می گریست.

دشت، سراسر سیاهی بود. هلهله دین فروشان، مجال صحرا را بریده بود. باز هم مهربانانه فریاد بر آوردی: « ای قوم، اگر دین ندارید و از روز واپسین نمی هراسید، همانا در این دنیا آزادگی را پیشه کنید.» آنان آزادگی را در خود کشته بودند و شمیشرهای برهنه بود که به آسمان بر

می خواست.

نمی دانم یزید ـ این سیاهی محض ـ که بود که می خواست خورشید را به بیعت کشاند؟!

فریاد زدی:« هیهات منا الذله » لرزه بر اندام بیابان افتاده بود: طوفان جنگ زوزه می کشید و امتداد حماسه ها با تیغۀ شمشیرت به یادگار می ماند.

 در چکاچک شمشیرها صدایت را شنیدم: « اگر دین محمد(ص) جُز با کشتن من پایدار نمی ماند، پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید!»

شمشیرها تو را در برگرفته بودند، با چشمان خون آلود به خیمه ها می نگریستی.

آن روز سرخ که سر بر خاک می نهادی من از پای افتاده بودم ـ چشمانم سیاهی می رفت. مولا جان من آن لحظه ای را که سنگ کینه بر پیشانی بلندت فرود آوردند، ندیدم، لحظه ای را که اسبان وحشی بر پیکر مطهرت تاختند، نظاره نکردم و وقتی گلوی گلنایت را به خنجر بریدند حنجرهام خاموش مانده بود.

آن روز، در حالی که خورشید در خون نشسته بود و ستاره های سرخ در آغوش خاک آرمیده بودند، پایان گرزفت.

آن روز پایان گرفت، در حالی که از خیمه های نور جز تلّ خاکستری بر جای نبود!

و آغاز شد شام غریبان و دشت های دهشت بار.

آنان که یادگار باران بودند، در نوازش تازیانه ها به مجلس های معصوم سرنوشت می رفتند، به اسارت.

می رفتند تا زینب(س) پیامبری کند این فصل سرخ را.

و خون خورشید در نفس های زینب(س) به گل نشست، فصلی دوباره آغاز شد و دین محمد(ص) جاودانه ماند.

تاریخ خوب می داند که خون حسین(ع) در رگ های شیعیان برای همیشه خواهد جوشید؛ تا دگر باره یزید پلیدی به کربلای حریم دین، سپاهی گسیل ندارد.

نسل آفتاب بیدار خواهند ماند.

 

   

 

 

 

 

 



در تاريخ: شنبه 18 مهر 1388
ليست

نظرات (0 نظر)

هنوز نظري ثبت نشده است.
شما هم نظرتان را بنويسيد:

نام

ايميل

وب سايت/ وب لاگ

نظــر

کد امنيتي:
[تغيير کد]


 
     

کپي رايت © 1388 ، تمامي حقوق اين سايت براي سايت علي بحريني محفوظ است.
طراحی سایت ، میزبانی وب ، بهینه سازی وب و راه اندازی سایت توسط شرکت یکضرب