صفحه نخست :: درباره ما :: ارتباط با ما :: تبادل لینک :: گالری فروش :: آموزشگاه آزاد هنری چشمه :: فروشگاه هنری چشمه
 
۞ صفحه نخست
۞ مجموعه آثار
۞ عکس های اختصاصی
۞ گوناگون
۞ آثار مکتوب
۞ در مطبوعات
۞ هنر جویان
۞ خریداری آثار
 
آگهی فروش واحدهای مسکونی

فروشگاه هنری چشمه

آموزشگاه آزاد هنری چشمه

علی بحرینی

 
سایت های خارجی
- The Art of William Whitaker
- RICHARD SCHMID ARTIST
- morganweistling
- ANTHONY J. RYDER
رسانه ها
- هفته نامه بیرمی
- هفته نامه اتحاد جنوب
دوستان
- شهراد ملک فاضلی
- استاد مرتضی کاتوزیان
- استاد محمود فرشچیان
- ایمان ملکی
- امیر جمشیدی
- گالری نقاشی رنگ به رنگ
- مجید اروری
- مهرداد جمشیدی
- ققنوس
لینک های مفید
- لینکستان
- HASHT
- 1zarb
 
بازديد امروز: 249
بازديد ديروز: 259
بازديد کل: 293451
     
 
مرا صدا بزن

 

مرا صدا بزن

 

روزها گذشته است و خاطره ها در بستر اندوه خفته اند.

در کوچه هایی که دیگر تو نیستی نام تو را تکرار می کنم، امّا سکوت کوچه نفس گیر گشته است.

تنهاترین منم، ایستاده در مخروبه های دل، در یورش رگبارهای درد، در اشکریز مردمِ سیلاب دیده ام.

ای کاش یک سحر در های های خروس خوان، همراه کولیان دوره گرد، با کوله بار عقده ها از شهر می رفتم.

می رفتم از دیاری که لبخند را از ساحل لب های من ربود.

می رفتم از دیاری که آتش کشید شوق را.

اینک دلم برای تو چه بسیار تنگ گشته است. دیگر بیا و دستی به شانه های نحیف صبر من بکش. دستی بکش تا زخم های کهنه از دشت های وجودم سفر کنند.

این انجماد لحظه ها چه بی رحم گل های باغ را پژمرده کرده است.

یک آه خسته نیز گلدان چهار فصل مرا زرد کرد. دیگر کسی یک سر به خلوت تنهایی من نمی زند. این چاه دل، چقدر تحمّل بیاورد؟ و این چشم های خسته تا چندمین بهار، جادّه را به هوای تو زُل زنند؟

این منصفانه نیست، جایی که من خیالش نمی کنم، آسوده خفته ای و این دل که روزی هوایی تو بود در برزخ جنون، گرفتار مانده است.

آغاز راه که راه من و تو دو تا شدند، لب ها برای گفتن ناگفته ها، مبهوت خشک شد.

فردای سبز نیز، نیامده از راه عقیم ماند.

و حالا که از آن غروب تلخ، بسیار شام ها گذشته است، سر فصل های دلم را ورق بزن تا بنگری که من شیداترین ترانه ها را با یاد یاس عشق سروده ام. تا بنگری که سرسری نبود لهجۀ آن آه سینه سوز، تا باورآوری معاد را.

من شور و شوق وعطش را به تقدیر داده ام. امّا محال بود عزیز عشق را از مسند خاطر برون کنم.

دیری است من با این تن تکیده ام، در کوچه ای که به سمت خانۀ محبوب می رود با کهنه جامۀ صبوری نشسته ام.

دیری است بعد از آن غروب، با هر غروب که می رسد، هوای دلم پر می شود از بوی خاطرات.

چشمم به راه مانده مگر آسمانیان دور، از انتهای عرش، دستی تکان دهند. وقتی که قرص ماه، از پشت ابرهای تیره لبخند می زند، وقتی که کوچه ها پر می شود از عطر یاد تو، من در طواف می شوم، شاید صدا کنی مرا.

من مانده ام، شاید که بعد خشک سال ها، ابری شود هوای دهکدۀ دلم. شاید بیاید بهارها. « امن یجیب سوز » را هر سو دوانده ام. خدا را چه دیده ای!

  

 



در تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1388
ليست

نظرات (0 نظر)

هنوز نظري ثبت نشده است.
شما هم نظرتان را بنويسيد:

نام

ايميل

وب سايت/ وب لاگ

نظــر

کد امنيتي:
[تغيير کد]


 
     

کپي رايت © 1388 ، تمامي حقوق اين سايت براي سايت علي بحريني محفوظ است.
طراحی سایت ، میزبانی وب ، بهینه سازی وب و راه اندازی سایت توسط شرکت یکضرب