صفحه نخست :: درباره ما :: ارتباط با ما :: تبادل لینک :: گالری فروش :: آموزشگاه آزاد هنری چشمه :: فروشگاه هنری چشمه
 
۞ صفحه نخست
۞ مجموعه آثار
۞ عکس های اختصاصی
۞ اخبار هنری
۞ گوناگون
۞ آثار مکتوب
۞ در مطبوعات
۞ هنر جویان
۞ خریداری آثار
 
فروشگاه هنری چشمه

آموزشگاه آزاد هنری چشمه

علی بحرینی

 
سایت های خارجی
- The Art of William Whitaker
- RICHARD SCHMID ARTIST
- morganweistling
- ANTHONY J. RYDER
رسانه ها
- هفته نامه بیرمی
- هفته نامه اتحاد جنوب
دوستان
- شهراد ملک فاضلی
- استاد مرتضی کاتوزیان
- استاد محمود فرشچیان
- ایمان ملکی
- امیر جمشیدی
- گالری نقاشی رنگ به رنگ
- مجید اروری
- مهرداد جمشیدی
- ققنوس
لینک های مفید
- جستاری در ادبیات و اندیشه (غلامرضا شبانکاره)
- لینکستان
- HASHT
- 1zarb
 
بازديد امروز: 385
بازديد ديروز: 439
بازديد کل: 264222
     
 
موسی(ع)

 

موسی(ع)

موسی - منبع عکس :دانشنامه ویکی پدیا

پیشگو که صورتش را به رنگ قرمز و سبز و آبی و زرد رنگ کرده بود از خلال وسیله ای که برای سنجش بخت و اقبال بدست گرفته بود نظری به آسمان انداخت. شب تابستانی مصر پر ستاره بود و در این شب پیشگو گویا حال خوشی نداشت. اضطراب آزارش می داد. ناگاه روی خود را به سمت فرعون برگرداند و گفت: اعلی حضرت! ناخوشم! در طالع شما فرزندی می بینم. عفو می فرمایید اگر بگویم دودمان شما را به باد خواهد داد...
و فرعون، از تختگاه بزرگی برخواسته و بر تختگاه بزرگتری نشسته، ظلم و ستم را بر بنی اسرائیل دو چندان کرد. فرمان قساوت: هر نوزادی را اگر پسر بود بکشید و اگر دختر بود برای کنیزی بیاورید...
...
و من، موسی کلیم الله، نوزادی تازه تولد یافته بودم که مادرم مرا در گهواره ای پیچید و در رود نیل انداخت. نام نداشتم. او با من خداحافظی کرد و برایم دست تکان داد و آنگاه که موج وحشی نیل مرا با خود برد او گریست. فرمان خدا بود که در آب بیافتم و باز فرمان خدا بود که همسر فرعون ظالم مرا از آب بگیرد و مرا موسی بنامد. موسی یعنی ((از آب گرفته شده))
و من در آغوش دشمنم رشد کردم و بالیدم. او مرا غذا داد و همراهم خندید و همسرش مرا همچون فرزندی از تن و جان خودش عاشق شد. و حال با شمایم: آسیه و فرعون! شما و شهرتان را ترک می گویم. و روزی می آیم، با عصایم که اگر بر زمین افتد اژدهای هفت سر می شود جادو و جنبل و کفر و بی ایمانی هایتان را می بلعد، و من شعله ای آتش می شوم در میان شما و از حضیض دشت پرواز می کنم به سوی اوج کوهستانی که فرشتگان در آنجا مرا به حضور خداوند خوانده اند. و حال این موسی ((کلیم الله)) همکلام خدا شده است. تو فرعون! خیره سر بودی و حال که من و قومم – بنی اسراعیل مظلوم- از تو می گریزیم عصای موسی دریا را می شکافد، بنی اسرائیل از آب می گذرند. و حال که ما گذشته ایم فرصت مهیاست تا به قدرت خداوند آب دریا شما بت پرستان را در بر گیرد...
این موسی است که با تو سخن می گوید فرعون... به یاد نداشتی آنگاه که از کوه فرود آمد بر سرش دو شعاع نور می درخشید...؟

***
موسی اثر میکل انژ

- استاد!
میکل آنژ دست از تراشیدن مجسمه برداشت و رو برگرداند.
- سلام بر استاد بزرگ، دانشمند عصر ما، میکل آنژ...
- آه سلام مارکو
مارکو که از فاصله ای دور حرف می زد از زیر مجسمه بزرگ داوود گذشت و به نشانه احترام به میکل آنژ تعظیم کرد.
- کار مجسمه خوب پیش می رود استاد؟
- می دانی مارکو. چیزی که من از این سنگ می تراشم انگار چیزیست که از خود می تراشم. نه این که خود باشم. بلکه انگار هر ضربه ای و هر سایشی برایم آشناست و البته نا خواسته. دستم به اراده من پیش نمی رود. انگار نیرویی بی رحمانه از من کار می کشد. و حالا به سر مجسمه رسیده ام... سر ِ موسی...
- و این دو شاخ چیست جناب استاد؟
- کاش می شد به جایشان از نور استفاده کرد! کاش نور لمس کردنی و نوازش کردنی بود. آن موقع دو شاخه نور بر دو دست می گرفتم و آرام بر سر موسی می گذاشتم. موسی با عالم بالا از چه طریق ارتباط داشت مارکو؟ از طریق همین نور. از طریق همین نور موسی همکلام خدا شد...
- و حالا این دو شاخ...
- این ها دو رشته نورانی اند مارکو... دو رشته نور... کاش آیندگان، موسی را آنگونه که هست بشناسند، نه آنگونه که میکل آنژ می گوید...

***

فردا ها و پس فردا ها گذشت و مجسمه ساز ایتالیایی بی وقفه کار می کرد. دستان تنومند موسی موزون شد و محاسن در هم تنیده اش شکل گرفت. آنگاه گردنش برگشت و چشم هایش به سمتی خیره شد که کسی ندانست کجاست. چشمان خیره مجسمه... چشم در چشم میکل آنژ دوخت... فقط لحظه ای...
مجسمه ساز پلک زد و باز هم ساخت.
مویی مجعد برای موسی...
و زانوانی مستحکم گرچه نشسته...
جامه و پاافزاری ساده بر تن و بر پای...
و کتابی در بغل...
میکل آنژ با پشت دست بر پیشانی کشید و دو سه قدمی عقب تر رفت. چشمانش را تنگ کرد تا موسی را ببیند...
و بر سر موسی دو شاخ خودنمایی می کرد...
از خود پرسید: این دو را برای چه تراشیدم...
و جواب داد: حتماً لازم بوده! در کدام یک از روزها که موسی را تراشیدی و ساختی دستت را به اختیار خود حرکت دادی...
و در جواب باز هم جواب داد که میکل آنژ... موسی را تو نتراشیدی و نساختی... موسی را خدا ساخت...
و پیکر تراش آنگاه خسته و فرسوده به خانه رفت. خالی ِ خالی ِ خالی شده بود...

موسی اثر میکل انژ



در تاريخ: دوشنبه 2 شهريور 1388
ليست

نظرات (0 نظر)

هنوز نظري ثبت نشده است.
شما هم نظرتان را بنويسيد:

نام

ايميل

وب سايت/ وب لاگ

نظــر

کد امنيتي:
[تغيير کد]


 
     

کپي رايت © 1388 ، تمامي حقوق اين سايت براي سايت علي بحريني محفوظ است.
طراحی سایت ، میزبانی وب ، بهینه سازی وب و راه اندازی سایت توسط شرکت یکضرب